• وبلاگ : ...اينجا شبيه عشق
  • يادداشت : نيازمند ياري سبزتان...
  • نظرات : 22 خصوصي ، 5 عمومي

  • نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     
    قطاري که به مقصد خدا مي رفت، لختي در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهانيان کرد و گفت: مقصد ما خداست. کيست که با ما سفر کند؟

    کيست که رنج و عشق را توامان بخواهد؟

    کيست که باور کند دنيا ايستگاهي است ، تنها براي گذشتن؟

    قرنها گذشت، اما از بي شمار آدميان، جز اندکي بر آن قطار سوار نشدند، از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.

    در هر ايستگاه که قطار مي ايستاد ، کسي کم ميشد، قطار مي گذشت و سبک مي شد، زيرا سبکبالي قانون راه خداست.

    سر انجام قطار به ايستگاه بهشت رسيد. پيامبر گفت: اينجا بهشت است. مسافران بهشتي پياده شوند، اما اينجا ايستگاه آخر نيست!

    مسافراني که پياده شدند، بهشتي شدند. اما اندکي، باز هم ماندند، قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

    آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت: درود بر شما، راز من همين بود. آن که مرا مي خواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد.

    و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد، ديگر نه قطاري بود و نه مسافري..."